تعداد کل بازديد : 1166

  بازديد امروز : 0

  بازديد ديروز : 9

سيب سرخ انتظار

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

پرواز تا اوج
موعود
جک ، اس ام اس و عکس
پري براي پريدن
يادداشت هاي يه آسموني
سري تو سرا
يا امام زمان (عج) | اللهم عجل وليک الفرج
مذهبی - سیاسی - فرهنگی
زورخانه باباعلي
ثانيه
مشاوره و مقالات روانشناسي
دلتنگي و انتظار به همراه مهربوني
عمومي
اضطراب و پرخاشگري
زمينيان آسماني
يوسف گمگشته
غروب آرزوها
مسيح انديمشک
يک قدم مانده به عرش
ترنم انتظار
ستاره‏ي مهجور
سايه به سايه
راحله و الناز عزيز
ساحل يخي
شيده‏ي عشق
ميراث انتظار
تنها منجي
موعود
دانلودکده‏ي انواع کليپ موبايل،موزيک و...
کبوترانه
کجايند مردان بي ادعا؟
بتليجه
افرايش صداي گوشي+راه کسب درآمد از اينترنت+عکس بازيگران خانم خارج
به خود آييم و بخواهيم،‏که انسان باشيم...

لوگوي دوستان



 

درباره خودم

سيب سرخ انتظار
زهره[8]
سلام،خوش اومديد!

 

لينک به لوگوي من

سيب سرخ انتظار

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

بايگاني

قبلا نوشتمشون! [3]

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

+ جان‏ها به لب آمد، رخ دلدار نديديم...

نويسنده:زهره::: شنبه 26/5/1387::: ساعت 8:59 عصر

... يک نفر مي‏رسد از ژرف‏ترين نقطه‏ي صبح


                                         بر تنش پيرهني رنگ بهار...


       که کلامش وزش ساز سحرگاهان است...


 


... يک نفر مي‏رسد از آن طرف درياها...


               به سبکبالي زورق! ... سر بر افراشته در بال نسيم...


        که خبر مي‏دهد از صبح و طلوعي ديگر...!


 


                               مي‏شکافد او ...


                                                   دل تاريکي را!


نمايش تصوير در وضيعت عاديميلاد تنها مونس دل عاشقان، صاحب‏العصر(عج) بر منتظران حقيقي مبارک‏باد!


 



+ آيا بُود که گوشه‏ي چشمي به ما کنند؟

نويسنده:زهره::: پنجشنبه 24/5/1387::: ساعت 1:40 صبح

بالاخره بعد از 13 روز سلام! .... حال شما؟ خوبين که الحمدلله؟


تو اين مدتي که مسافرت بوديم، نميدونيد چقدر دلم براي همه تنگ شده بود....آخه هيچ جا هم به اينترنت دسترسي نداشتم!


الان تازه رسيديم...!


از آبجي نرگس گلم هم که تو اين مدت وبلاگم رو با حضورش گل‏بارون کرده بود، ممنون.... آبجي جون چاکريم! .... راستش هيچ وقت فکر نميکردم تو اينترنت يه دوست مجازي (مجازي نميشه گفت بهتره بگم از حقيقي هم حقيقي‏تر) پيدا کنم که اينقدر دوسش داشته باشم!....


خلاصه....بريم سر اصل مطلب:


از شهرا و جاهاي زيادي که تو اين مدت رفتيم که بگذريم،........


اگه گفتيد ديشب کجا بودم؟.... چي؟.... راهنمايي کنم؟....چشم...


خوب ... اولش عشقه!.......................


يه راهنمايي ديگه : آخرش هم عشقه!..............آره، درست حدس زديد!


 


 ديشب جمکران بودم!


 


رفته بوديم قم، پيش دايي جونم اينا... کلي با عطيه جونم(دختر دايي 4ساله‏م) خاله بازي کرديم(!) ...اگه تا حالا با يه بچه تو اين سن و سال خاله‏بازي نکرديد پيشنهاد ميکنم هر جور شده براي يه بار اين کارو بکنيد، شما بشيد بچه و اون بشه مامانتون! ....جدي ميگم ها!....... تو مدت بازي همش ميرفتم تو فکر.....


تو رفتار يه مامان کوچولوي 3_4 ساله کاملا ميشه رفتار هاي اطرافيانش و آثار تربيت مستقيم يا غير مستقيمي رو که روش داشتن رو حس کرد!...


عطيه کوچولو با اون چادر گل‏گلي خوشگلش يه مامان کامل و به تمام معنا شده بود! تو بازي وقتي مثلا ميخواست بره بيرون همين جور که چادرش رو مرتب ميکرد به من ميگفت: عزيزم تلفن زنگ زد برش نداري ها! طرف گاز و اتو نري ميسوزي! در رو به روي غريبه باز نکني تا خودم بيام! يا وقتي ميخواست مثلا بيدارم کنه ميگفت: عزيزم بلند شو نمازت قضا شد ... بلند شو ديگه! و خيلي چيزاي ديگه که بايد خودتون تجربه کنيد...!


بگذريم ........ خيلي اون‏جا نبوديم .... فقط 2شب که يه شبش رو هم رفتيم جمکران.


الان اومدم بگم ببينيد! فاصله‏ي بين درخواست و اجابت نيابتي که به 1 ساعت هم نرسيد! (از دوستاني که براي اولين بار ميان اين وبلاگ خواهش ميکنم اول پست قبلي رو بخونن تا بفهمن چي به چيه!......ممنون)


داشتم ميگفتم....فاصله‏ي بين درخواست و اجابت نيابتي که به 1 ساعت هم نرسيد!......اما ديديد که فاصله‏ي بين درخواست و اجابت واقعي هم نهايتا يه پست طول ميکشه.....!


ديشب ياد همتون بودم!


حرفاي بعضي‏هاتون همين جوري تو گوشم ميپيچيد:«...اصل اون ارتباطه که بايد برقرار بشه وگرنه شايد به حرم اهل‏بيت هم چسبيده باشي اما چون دلت اونجا نيست بهت توجه نکنن...» که نويسنده‏ي محترم وبلاگ حرف دل(يا قافله‏ي شهدا) گفته بودند... موقع نماز مغرب عشا که شد ياد اون حرف آقاي ملکي نويسنده‏ي وبلاگ ميراث انتظار افتادم: «...ان‏شاالله هفته‏ي ديگه نماز جماعت پشت سر آقا...» هفته‏ي بعد و هفته‏هاي ديگه اومدند و رفتند اما..........


 اي پادشه خوبان
داد از غم تنهايي 
جان بي تو به لب آمد
وقت است که بازآيي!


                              نمايش تصوير در وضيعت عادي


 


پي‏نوشت 1: تا يادم نرفته بگم آقا جواد داداش عطيه خانوم هم تازگي وبلاگ زده.... بهش سر بزنيد! اين يکي هم مثل دختر خاله‏م به دعوت من اومده! اگه از بخش دعوت دوستان به پارسي‏بلاگ که تو مديريت وبلاگمون داريم استفاده ميکردم از مزايايي که به زودي اعلام خواهد شد(!) بهره‏مند ميشدم!....‏


پي‏نوشت 2: کم کم دارم به اين فکر مي‏افتم که عنوان وبلاگ رو عوض کنم بذارم: معرفي وبلاگ فک و فاميل...(!) خوبه نه؟


 


همتون رو به خداي بزرگ ميسپارم و اميدوارم به هرچي که ميخوايد( البته با سانسور خدا!) برسيد!


                                                              مثل هميشه يا علي



+ قانون جذب و....

نويسنده:زهره::: جمعه 28/4/1387::: ساعت 2:26 عصر

سلام دوستان


خوبيد ان‏شالله؟ اميدوارم که خوب‏تر از هميشه باشيد چون دوست دارم زودتر  برم سر اصل موضوع


 


به نام خدا


شايد شما هم تا حال در مورد قانون جذب يا همون راز چيزايي شنيده باشيد... همون قانوني که ميگه :


...هر‏آنچه که به زندگي‏ات وارد ميشود در واقع تو خودت آن را به سوي زندگي‏ات ميکشاني ... و به واسطه‏ي تصوير ذهني‏ات است که آن را جذب ميکني ...اين همان تفکر خودت است ... هر آنچه که در ذهنت جاري باشد، چه مايل به وقوع آن باشي و چه نباشي، آن را به سوي خودت جذب ميکني و آن پيشامد در عالم خارج اتفاق مي‏افتد ...


طبق اين قانون اگه شما چيزي رو با تمام وجود از کائنات در خواست کنيد و سپس با جزئيات تمام روي آن تمرکز کنيد و هيچ ترديدي نداشته باشيد که درخواستتون اجرا ميشه، کائنات اونو به شما خواهد داد...


 


خوب حالا داستان اصلي:


چند روز قبل از تولدم خواهرم يه کتاب به من هديه داد به اسم راز (چون روز تولدم نميتونست پيش ما باشه از قبل برام کادو خريده بود...چه آبجي گلي دارم من!؟...)


اگر چه من قبلا هم در مورد اين قانون چيزايي شنيده بودم و حتي قسمت‏هايي از فيلمشو هم ديده بودم ولي تاثيري رو که بايد، روي من نذاشته بود...


 


... خلاصه ... شب تولدم وقت خواب کتاب رازو گرفتم دستم و شروع کردم به خوندن... ... همين طور که داشتم ميخوندم يهو يه چيزي به ذهنم رسيد:...چرا من از اين قانون استفاده نکنم؟... آخه ميدونيد اون کتاب پر بود از داستان کسايي که با اين قانون به هرچي که ميخواستن رسيدن ... خيلي از اون آدما هم اول با يه چيز کوچيک شروع کرده بودن مثلا تجسم يه پر تو ذهنشون يا فکر و تمکز روي يه اتفاق يا ملاقات خوشايند......


 


بلند شدم و کتابو گذاشتم کنار و فکر کردم : ... خدايا من چي ميخوام؟ ... ........................ ..........


 


... آهان ...  ... راستش چند وقت بود دلم هواي جمکران رو کرده بود... آره ... خودشه!


شروع کردم به تفکر و تمرکز :


خودمو تو مسجد جمکران تصور کردم که روبروي گنبد فيروزه‏ايش نشستم و دارم با آقا درد و دل ميکنم...با تمام وجود از خدا خواستم همين الان (توجه کرديد؟ همين الان!) اونجا باشم... وبعد... ديگه به اين فکر نکردم که آخه چطور؟ کائنات چطور ميخواد به درخواست من پاسخ بده؟ .... من فقط منتظر نتيجه شدم ... به هر حال من بايد الان اونجا مي‏بودم ... اين که چه‏طوري؟ به من ربطي نداشت ... اين درخواست من بود ...(آخه خود تو کتاب نوشته بود هرگز به اين فکر نکنيد که درخواستتون از چه راهي ميخواد به اجابت برسه...)


 


...خلاصه...صبح که از خواب بيدار شدم و دست و صورتمو شستم ،ناخودآگاه رفتم سراغ کامپيوتر ... داشتم نظرات آخرين پست وبلاگم (همه جا ميشه) رو چک ميکردم که يهو به پيام برخوردم ... همين جور که داشتم ميخوندم قطرات اشک تندتند از چشام ميومد... اصلا باورم نميشد ... مگه ميشه؟ ...


براي اينکه بهتر متوجه قضيه بشيد خود متن پيامو با اجازه‏ي نويسنده‏ش ميذارم اينجا:


 


 


(جمعه 21/4/1387 - 7:15 ص ) IP: 217.218.212.246 محمد بچه محل آبجي امام رضا(ع)


 






سلام قول من رب رحيم


 براي اولين بار بود که ميومدم وبلاگتون خوندم يه بار دوبار سه بار...


نه اينطور نمي شه دست به قلم شدم متنتونو نوشتم رو يه کاغذ. آخه ميدونين يه وقتايي ميشه که اگه به عمق يه نوشته مثل يه غواص فرو بري اونوقت تازه ميتوني در اون اعماق  دنيايي ناشناخته رو ببيني و با همه وجود لمس کني. ديشب جمکران بودم از خونمون تا جمکران پياده تقريبا نيم ساعت راهه و اگه ترافيک سبک باشه و با اجازه سردار رويانيان فرماندهي راهنمايي و رانندگي کشور گاز ماشين رو بگيرم مي شه تقريبا 5 دقيقه اي رسيد به مسجد. ديشب قسمت شد پياده رفتم رسيدم به سرزمين مقدس. کفشهامو در آوردم ديروز عصر هواشناسي قم اعلام کرد دماي کنوني  هواي قم در حال حاضر بيش از 40 درجه سانتيگراد هست (( ساعت 6 بعد از ظهر )) - جالبه نه؟ يه چيزي تو مايه هاي گرماي وحشتناک - خلاصه داغي زمين از يک سو و سنگ ريزه هاي کف خبابون بد جوري اشکمو در آورده بود هر کي از کنارم رد ميشد حس درد ناشي از پا برهنه رفتنو ميتونست توي صورتم ببينه.اما تودل من يه چيز ديگه بود. به خدا قسم گريه من بخاطر نا همواري راه نبود مرغ دلم از همون اول راه پر زد و پر زدو پر زد رفت تا 1400 سال قبل يه بيابون پر از خار يه بيابوني که اگه پاي برهنه ميذاشتي روش حتما کف پاهات تاول ميزد حالا اون موقعيت رو ببين مقايسه کن با پاهايي کوچولو دامن هايي آتيش گرفته .........) آره عزيز اين بود حال و هواي من تا دم در مسجد، رفتم داخل پا هامو شستم سردي آب وقتي کف پاهامو نوازش داد اشکمو بيشتر در آورد خداي من با من چه ميکني؟ ((‏مرغ دل يک بام دارد دو هوا .........گه مدينه ميپرد گه کربلا.. ))وضو گرفتم رفتم داخل مسجد نماز مغرب و عشا شروع شد. بعد از نماز دعاي کميل و خلاصه فرصتي دست داد تا نماز مسجد رو بخونم. بعد نماز خواستم دعاي عهد رو که همراهم بود بخونم که توي جيب پيراهنم يه کاغذ ديدم بازش کردم ميدوني چي ديدم؟ متني رو که شما براي وبلاگتون نوشته بودين. مجددا اونو خوندم اما اين بار يه حال ديگه اي ميداد. رسيدم به کلمات يه جفت چشم خيس يه دل پريشون هم چشام خيس شد و هم دلم پريشون خوندم خوندم خيلي حال داد رسيدم به آخر نوشته


بدونيد که  دل شکستني‏ست.......احتياط کنيد خوب‏تر بشکند........صداي شکستن دل شبيه‏ترين صدا به شکست صداي جبرييل در حراست...! 


اشک پهناي صورتمو پوشوند. ديدم بي مهريه که حق صاحب قلم رو به جا نيارم


بلند شدم اشکامو پاک کردم رو به محراب ايستادم و به نيابت از صاحب سيب سرخ انتظار دلمو دادم دست آقا..............


 


ديديد؟ ..... آره ....  درست در همون شب يه بچه محل آبجي امام رضا(ع) تصادفي آخرين پست وبلاگ مارو ميخونه و ... (بقيه‏شو که خونديد...)


البته ايشون لطف دارن ... نوشته‏ي من که عددي نبود ... همش کار خدا بوده ...


خدا ميخواست اينطوري بهم بگه: بنده شک نکن!....... ديدي؟ ........ حالا فهميدي وقتي ميگن من قادر مطلقم يعني چي؟ ......... من درخواستتو اجابت ميکنم حتي اگه شده نيابتي و از طريق يه بازديد کننده از وبلاگت...


 


خدايا شکرت! چقدر من خوشبختم که تو رو دارم ...


 


  نمايش تصوير در وضيعت عادي


 


 


پي‏نوشت 1 :دوستاي گلم پيشنهاد ميکنم شما هم هرجوري شده کتاب يا فيلم راز رو تهيه کنيد و استفاده کنيد...


پي‏نوشت 2 :دختر خاله‏ي گل من نرگس جون تازه وبلاگ زده ... ازتون ميخوام بهش سر بزنيد و بي رودروايسي راهنماييش کنيد...


اينم وبلاگ نرگس جونم ، حتما بهش سر بزنيد...


پي‏نوشت 3 : خيلي دوست داشتم روز ميلاد امام علي(ع) و روز پدر هم آپ کنم ولي نشد...سرم خيلي شلوغ بود...ببخشيد!


 


                                                                            يا علي



+ تبريک نميگي؟

نويسنده:زهره::: جمعه 21/4/1387::: ساعت 7:17 عصر

سلام......يه سلام گرم به همه‏ي دوستاي گل و بلبل


ان‏شاالله که خوب و خوش و سلامتيد همگي...!


منم الحمدلله خوبم ... يعني خيلي خوبم ... چرا؟ ... الان ميگم :


 


آخه دقيقا 16 سال درست در چنين روزي ساعت حدود چهار صبح و با نواي دلنشين اذان ..........


اولين و شايد بزرگ‏ترين موهبت الهي نصيب من شد : ........تولد........


                                                


                                                         نمايش تصوير در وضيعت عادي                               


 


درسته....و از اون روز من لياقت اينو پيدا کردم که تجلي‏گاه هنرمندي خدا باشم ... که خلاصه‏ي همه‏ي خلقت‏ها و اتمام همه‏ي هستي‏ها باشم ...که يه انسان باشم ...!


يه انسان که همه‏ي هستي درش خلاصه شده ... يه انسان که خدا بعد از خلقتش بارک‏الله گفته به خودش ...!


نمايش تصوير در وضيعت عاديچيه خوب؟ ... لابد يه چيزايي ديده بوده تو بهترين مخلوق عرش کبرياييش ...!


واسه همينم همه چيزو حاضر و آماده گذاشت در اختيارش : يه فطرت پاک ... يه کتاب آسموني ... و حتي 124000 تا راهنما که يه وقتي مسيرش کج نشه...!


ولي...........من چه‏جوري جواب اين همه لطفشو دادم؟


... هرچي گفته بود بکن، کردم؟


... هرچي گفته بود نکن، نکردم؟


... به هر چي که دلشو شاد ميکرد، فکر کردم؟


... هر کاري منو بهش نزديک‏تر ميکرد، انجام دادم؟


 


 


 


دارم فکر ميکنم 16 سال وقت کمي نبود  برا به معني واقعي کلمه انسان شدن ! ....


حتما همه ميدونيد پيامبرا انسان بودن ..... شرمنده اينو ميگم ولي ما هم انسانيم ...!


 


... بگذريم ... افسوس گذشته‏رو خوردن فايده‏اي نداره..... پاي رفتن اگه باشه ، حالا هم دير نشده...!


 


......اِ......يادم رفت به خودم تبريک بگم : تولدم مبارک!  


ايشالله تا 10000 سال ديگه نميرم...


آخه من بايد شهيد بشم...!


....راستي از اونجايي که من 1 سال بزرگتر شدم و ديگه همون آدم قبلي نيستم قسمت درباره‏ي من وبلاگمو عوض کردم......!........شوخي کردم بابا همين طوري عوضش کردم...


                              


                 نمايش تصوير در وضيعت عادي                       



پي‏نوشت مهم: امروز يه اتفاق خاص برام افتاد که باعث شد روز تولدم، به جاي خنده‏ي شوق ، گريه‏ي شوق کنم ...! از اون‏جايي که من دوست دارم همه اين‏جور اتفاقايي رو که واسشون ميافته برا همه تعريف کنن تا اونا هم منقلب بشن...، شايد تو پست بعدي براتون گفتم...!  پس تا بعد...!


 


                                                                                                                                            يا علي



+ همه جا ميشه...!

نويسنده:زهره::: يکشنبه 9/4/1387::: ساعت 4:24 عصر

همه‏جا ميشه فرصتي براي زمزمه با معشوق يافت:


... کوه... چاه... نخل...خانه ...کوچه ... زير مهميز کودکانه‏ي بچه‏هاي يتيم ... .... ..... از علي بپرس!


... آره .... خدا بيشتر از اونچه که فکرش رو مي‏کنيم بهمون نزديکه ... فقط کافيه که بهش اعتماد کنيم...!


آخه چي بالاتر از اينکه براي صحبت و دردودل باهاش که بزرگ‏ترين آرامش‏بخشه برامون، لازم نيست وقت قبلي بگيريم ... لازم نيست فکر کنبم ببينيم الان بد‏موقع نيست؟ ... نمي‏خواد بره جايي؟ ... با کسي قرار نداره؟ ... نمي‏خواد شام بخوره؟ ... خواب نيست؟ ... و از اين حرفا.....!


...حتي به کوچک‏ترين پيشکش ما هم محتاج نيست ...فقط يه جفت چشم خيس مي‏خواد و يه دل پريشون ... چيز زياديه؟ ........ معلومه که نيست ...


...پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟... نمي‏دونم چرا باز تا اين آدمکاي دور و برمون يه‏کمي روي خوش نشونمون نمي‏دن يا اين روزگار بي‏وفا باهامون بد تا مي‏کنه... ميريم تو تريپ افسردگي و ننه من غريبم ‏بازي در مياريم! ... زود به خودمون تلقين مي‏کنيم که ....آره... من چقدر تنهام ... چقدر بدبختم ... چقدر شماها نامردين و از اين جور حرفا...!


 


... تازه بدبختي که يکي دوتا نيست ... ما جماعت بشر همينيم ... يا از اين ور نردبون مي‏افتيم يا از اون ور ...


...از اون ور هم اگه خدا يه‏کم رحم کرد به کوتاهي فکرمون و ضعيفي جسممون... باز فراموشش مي‏کنيم ... باز به جاي شکرش غرور مي‏گيردمون ...انگار انرژي بالا بردن دستا و ريختن اشکامونو مي‏ذاريم واسه روز مبادا (!!!)


 


اينه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.............. آره؟؟؟؟؟؟؟؟................ايناست کارايي که مي‏کنيم تا مقدمات ظهورش فراهم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........


 


 


                          آقا جون مارو ببخش...


 


...آقا مارو ببخش.......


 


 


                                                       از همه التماس دعا دارم...


 


 


فقط يه چيز ديگه:


بدونيد که  دل شکستني‏ست.......احتياط کنيد خوب‏تر بشکند........صداي شکستن دل شبيه‏ترين صدا به شکست صداي جبرييل در حراست...!             دکتر سنگري


 


                                                                                                            يا علي 



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[26/5/1387- 8:59 ع] جان‏ها به لب آمد، رخ دلدار نديديم...
[24/5/1387- 1:40 ص] آيا بُود که گوشه‏ي چشمي به ما کنند؟
[28/4/1387- 2:26 ع] قانون جذب و....
[21/4/1387- 7:17 ع] تبريک نميگي؟
[9/4/1387- 4:24 ع] همه جا ميشه...!
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com