بالاخره بعد از 13 روز سلام!
.... حال شما؟ خوبين که الحمدلله؟
تو اين مدتي که مسافرت بوديم، نميدونيد چقدر دلم براي همه تنگ شده بود....آخه هيچ جا هم به اينترنت دسترسي نداشتم! 
الان تازه رسيديم...!
از آبجي نرگس گلم هم که تو اين مدت وبلاگم رو با حضورش گلبارون کرده بود، ممنون.... آبجي جون چاکريم!
.... راستش هيچ وقت فکر نميکردم تو اينترنت يه دوست مجازي (مجازي نميشه گفت بهتره بگم از حقيقي هم حقيقيتر) پيدا کنم که اينقدر دوسش داشته باشم!....
خلاصه....بريم سر اصل مطلب:
از شهرا و جاهاي زيادي که تو اين مدت رفتيم که بگذريم،........
اگه گفتيد ديشب کجا بودم؟.... چي؟.... راهنمايي کنم؟....چشم...
خوب ... اولش عشقه!.......................
يه راهنمايي ديگه : آخرش هم عشقه!..............آره، درست حدس زديد!
ديشب جمکران بودم! 
رفته بوديم قم، پيش دايي جونم اينا... کلي با عطيه جونم(دختر دايي 4سالهم) خاله بازي کرديم(!) 
...اگه تا حالا با يه بچه تو اين سن و سال خالهبازي نکرديد پيشنهاد ميکنم هر جور شده براي يه بار اين کارو بکنيد، شما بشيد بچه و اون بشه مامانتون! ....جدي ميگم ها!....... تو مدت بازي همش ميرفتم تو فکر.....
تو رفتار يه مامان کوچولوي 3_4 ساله کاملا ميشه رفتار هاي اطرافيانش و آثار تربيت مستقيم يا غير مستقيمي رو که روش داشتن رو حس کرد!...
عطيه کوچولو با اون چادر گلگلي خوشگلش يه مامان کامل و به تمام معنا شده بود! تو بازي وقتي مثلا ميخواست بره بيرون همين جور که چادرش رو مرتب ميکرد به من ميگفت: عزيزم تلفن زنگ زد برش نداري ها! طرف گاز و اتو نري ميسوزي! در رو به روي غريبه باز نکني تا خودم بيام! يا وقتي ميخواست مثلا بيدارم کنه ميگفت: عزيزم بلند شو نمازت قضا شد ... بلند شو ديگه! و خيلي چيزاي ديگه که بايد خودتون تجربه کنيد...!
بگذريم ........ خيلي اونجا نبوديم .... فقط 2شب که يه شبش رو هم رفتيم جمکران.
الان اومدم بگم ببينيد! فاصلهي بين درخواست و اجابت نيابتي که به 1 ساعت هم نرسيد! (از دوستاني که براي اولين بار ميان اين وبلاگ خواهش ميکنم اول پست قبلي رو بخونن تا بفهمن چي به چيه!......ممنون)
داشتم ميگفتم....فاصلهي بين درخواست و اجابت نيابتي که به 1 ساعت هم نرسيد!......اما ديديد که فاصلهي بين درخواست و اجابت واقعي هم نهايتا يه پست طول ميکشه.....!
ديشب ياد همتون بودم!
حرفاي بعضيهاتون همين جوري تو گوشم ميپيچيد:«...اصل اون ارتباطه که بايد برقرار بشه وگرنه شايد به حرم اهلبيت هم چسبيده باشي اما چون دلت اونجا نيست بهت توجه نکنن...» که نويسندهي محترم وبلاگ حرف دل(يا قافلهي شهدا) گفته بودند... موقع نماز مغرب عشا که شد ياد اون حرف آقاي ملکي نويسندهي وبلاگ ميراث انتظار افتادم: «...انشاالله هفتهي ديگه نماز جماعت پشت سر آقا...» هفتهي بعد و هفتههاي ديگه اومدند و رفتند اما..........
اي پادشه خوبان
داد از غم تنهايي
جان بي تو به لب آمد
وقت است که بازآيي!

پينوشت 1: تا يادم نرفته بگم آقا جواد داداش عطيه خانوم هم تازگي وبلاگ زده.... بهش سر بزنيد! اين يکي هم مثل دختر خالهم به دعوت من اومده! اگه از بخش دعوت دوستان به پارسيبلاگ که تو مديريت وبلاگمون داريم استفاده ميکردم از مزايايي که به زودي اعلام خواهد شد(!) بهرهمند ميشدم!....
پينوشت 2: کم کم دارم به اين فکر ميافتم که عنوان وبلاگ رو عوض کنم بذارم: معرفي وبلاگ فک و فاميل...(!) خوبه نه؟ 
همتون رو به خداي بزرگ ميسپارم و اميدوارم به هرچي که ميخوايد( البته با سانسور خدا!) برسيد!
مثل هميشه يا علي